| |
|
|
| جمعه 15 خرداد1388
|
توبه میکنم از هر لذتی بدون ذکر تو و از هر راحتی بدون انس تو و از هر شادی بدون قرب تو و از هر مشغولیتی در غیر مسیر طاعت تو
دل به غم سپرده ام در عبور سالها
زخمی از زمانه ها خسته از خیالها
چون حکایتی مگو رفته ام ز یادها
برگ بی درختمو هم مسیر بادها
نه صدایی نه سکوتی نه درنگی نه نگاهی
نه تورا مانده امیدی نه مرا مانده پناهی
نیش ها و نوش ها چشیده ام
بس روا و نا روا شنیده ام
هرچه داغ را به دل سپرده ام
هرچه درد را به جان خریده ام
"در مسیر بادها"
هرچه داغ را به دل سپرده ام
هرچه درد را به جان خریده ام
"در عبور سالها"
نه صدایی نه سکوتی نه درنگی نه نگاهی
نه تورا مانده امیدی نه مرا مانده پناهی...
| |
|
|
|
|
نوشته شده توسط amin&nima در جمعه 15 خرداد1388 و ساعت 13:26
[لينك ثابت] |
| |
|
| عشق برای تمام عمر است |
|
|
| سه شنبه 28 خرداد1387
|
|

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد.در راه با یک ماشین تصادف کرد وآسیب دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند.سپس به او گفتند:"باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد٫ گفت عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است.هر صبح انجا میروم وصبحانه را با او می خورم.
نمی خواهم دیر شود!پرستاری به او گفت :خودمان به او خبر میدهیم.
پیر مرد با اندوه گفت :خیلی متاسفم او الزایمر دارد.چیزی را متوجه نخواهد شد.!
حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت:
وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید٬ چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟
پیرمرد با صدایی گرفته٬به آرامی گفت:اما من که می دانم او چه کسی است...! | |
|
|
|
|
نوشته شده توسط amin&nima در سه شنبه 28 خرداد1387 و ساعت 19:30
[لينك ثابت] |
| |
|
| عشق من همراه... |
|
|
| چهارشنبه 22 اسفند1386
|
|

توي خونه تنها نشسته بودم دوباره ويادش افتادم شخصي بود که تازه وارد زندگي من شده بود خيلي دوستش داشتم تصميم گرفتم بهش تلفن کنم وقتي زنگ زدم خونشون فهميدم نمي توونه الان درست صحبت کنه و مادرش مي خواد بره خريد فهميدم که توي خونه تنها مي شه و به من نياز داره من هم فرصت رو مناسب ديدم رفتم خونشون تا از تنهايي درش بيارم در خونه رو زدم وقتي در باز شد...
ادامه مطلب را بخوانید... | |
|
|
|
|
| گرامیداشت چهل و یکمین سال درگذشت فروغ فرخزاد |
|
|
| شنبه 20 بهمن1386
|
دوشنبه 24 بهمن ماه ۱38۵ به مناسبت چهلمين سالگرد درگذشت فروغ فرخزاد گروه كثيري از دوستداران اين شاعره بلند آوازه در گورستان زهيرالدوله ياد و خاطره اورا گرامي داشتند در اين مراسم كه به همت سركار خانم شيرين حيات بخش ، علي مولوي شاعر و هنرمند خوزستاني و هيئت تحريريه نشريه ادبي نافه تشكيل شده بود، گروهي از شاعران جوان كشور به ايراد سخن و شعر خواني پرداختند. در حاشيه اين مراسم سومين نشست شاعران سراسر كشور نيز برگزار گرديد كه مورد توجه حاضرين قرار گرفت. اما آنچيز كه همگان را تحت تاثير خود قرار داده بود حضور گروه قابل توجهي از جوانان بود كه با سيمايي محزون و دسته گلي در دست گرد مزار فروغ جمع شده بودند و اشعار او را قرائت مي كردند يكي از حضار مي گفت: اين فروغ كيست كه اين همه دل شيدا را افسون خود ساخته و هروز كه مي گذرد دوستدارانش افزون تر از پيش مي شوند.ما (امین،نیما) و جمعی از وبلاگ نویسان دانشجویان و شاعران و دوستداران فروغ از همه شما عزیزان دعوت می کنیم تا با حضور گرم خود محفل شاعرانه و عارفانه مان را صفا بخشید. وعده ما ۲۴ بهمن ماه ۱۳۸۶ گوزستان زهیرالدوله.

هدیه
من از نهایت شب حرف میزنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچهء خوشبخت بنگرم
درباره مرگ فروغ :
هفته بعد
صبح که از خواب بلند شدم صدایی از نزديک می خواند: به جستجوی تو بر درگاه کوه می گریم در آستانه دریا و علف به جستجوی تو در معبر بادها می گریم، در چارراه فصول
و مثل این که کسی به من می گفت تمام روز را باید غمگین باشی، تمام روز را باید گریه کنی. دیروز بود که یک هو تلفن زنگ زد و صدایی در گوشی پیچید: -مسعود، فروغ مرد. -هان؟ دیگر تمام شد. مثل این بود که چهره ی روز هم در هم رفت. صدای هق هق گریه ای را درون خود شنیدم. کسی بدون ترس از این که او را ببینند گریه می کرد، و دویدن ها... دویدن ها...
جلوی پزشکی قانونی جمعیت زیادی ایستاده بودند. هر که می رسید، می پرسید چی شده است؟! چه بگویم به پیرزنی که کنارم ایستاده و با کنجکاوی می پرسد:"کی مرده؟" چطور به او بگویم آن تنی را که در آن پارچه پنهانش کرده اند و در اتوبوس پزشک قانونی می گذارند بدن عزیز ماست. چطور به او بگویم بعضی از آن ها که دارند توی سرشان می زنند حتی یک مرتبه هم او را ندیده بودند، چطور حالیش کنم که لال نیستم، بغض گلویم را گرفته... و رفتیم.
در غسالخانه ی گورستان قلهک داشتند می شستندش... بی اختیار پیش خودم می گویم: چه سرد است، سرما نخورد... ولی دیگر سرما نمی خورد، دیگر فروغ از غم آدم ها ناراحت نمی شود و دیگر در خیابان وقتی که افسر پلیس توی گوش راننده تاکسی می زند فریاد نمی زند، دیگر صدای خنده های بلند و بی پروایش و لبخندهای محجوبش و آن صدای غم انگیزش که وقتی شعر خودش را می خواند مثل آبشاری بود که آهسته آهسته پایین می ریخت، دیگر از این ها خبری نیست، جماعت! بروید خونه هاتون گریه کنید.
در ظهیرالدوله جمعیت زیادی ایستاده بودند و منتظر آمدن جنازه اش بودند(ای وای که آوردن این لغت برای عزیزی که از دست رفته چه قدر کریه است) و یک باره صدای "بهلول" توی جمع پیچید:"لا اله الا الله". بله، باور کنید، باور کنید.
و بلا تکلیفی، بلاتکلیفی وحشتناکی که آدم را بیچاره می کند:"رویا" چه کار کنیم... "احمد" چه کار کنیم... ای وای راستی، چه کار کنیم؟ مگر کسی می توانست از جلوی گورش کنار برود؟ و صدای "سیاوش کسرایی" بود که قطره های اشک را به دنبال می آورد. آی گل های فراموشی باغ مرگ از باغچه ی کوچک ما می گذرد داس به دست و گلی چون لبخند می برد از بر ما...
برف آهسته ای که از چندی قبل می بارید بیشتر شد، بیشتر شد و با زنجیرهایی از برف، زمین به آسمان دوخته شد و آن وقت که سردی هوا توی تن ها نشست، آن وقت بود که دیگر صدای کسی را نشنیدم، جز صدای فروغ که می خواند: و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین و یأس ساده و غمناک آسمان
صدای گریه ها را هم شنیدیم، صدای ضجه ها را وقتی که بدنش را با خاک می پوشاندند... و باز من صدایش را شنیدم و خودش را دیدم که از توی کفن سفید در آمد و زیر برف نشست. چشم هایش را بسته بود و می خواند: نگاه کن که چه برفی می بارد... و حالا یک سال گذشت و شعر "شاملو" در سوگ فروغ آمده : به انتظار تصویر تو این دفتر خالی تا چند تا چند ورق خواهد خورد؟ [روشنفکر، بیست و پنج بهمن 1345]
یک سال بعد
-شاملو جان می آیی برویم. -کجا؟ -مگر نمی دانی سال فروغ است؟ -چرا، می دانم، ولی نمیام... -چرا؟ -رفتن سر قبر مثل این می ماند که من به مسافرت برم، آن وقت تو بیایی خونه م! -چه مسافرتی!
شاملو نیامده بود، من و "منشی زاده" راه افتادیم. سر جاده ی "دربند" پاسبانی را سوار کردیم که می خواست بیاید "ظهیرالدوله". می گفت: از پارسال که فروغ مرد، زنم دائم از من قول گرفته که یک روز بیارمش سر قبرش، و اگه حالا بفهمه که سالش هم گذشته، پدرمو در میاره... توی سرازیر کوچه باغی که می رسد لب قبر آدم هایی که دراز به دراز در ظهیرالدوله خوابیده اند و یک لحاف از برف زمستانی روی سرشان کشیده اند، چند تا زن چادری ایستاده اند و یکی شان یواش گریه می کند. و "منشی" زیر لب می خواند: "آهوان! ای آهوان دشت ها گاه اگر در معبر گلگشت ها جویباری یافتید آواز خوان رو به آبی رنگ دریاها روان..." و از من که دارم صدای زنده ای را گوش می دهم می پرسد: -بقیه اش چیه؟ می گویم: -خواب آن بی خواب را یاد آورید. مرگ در مرداب را یاد آورید.
و مثل این که صدای فروغ می آید و صدای ضجه ی چند زن و هق هق چند مرد که همراهیش می کنند. نه خیر، صدای خودش است، ای وای من! صدای فروغ: " این چیزها که به اسم شعر جدیدا به خورد مردم می دهند، یک نوع..."
دیگر دست من نیست، بخاری که از روی برف ها بلند می شود، مثل این که صدای فروغ را از زیر خاک بیرون می آورد. آن سنگ حجیمی که رویش گذاشته اند، چطور راضی شد که...
سرها زیر است و اشک ها بر گوشه ی چشم ها خشکیده، صدای شیون زنی همه را بر می گرداند، معلوم نیست چه کسی است، شاید همه هستند و شاید یک نفر است که صدای همه را در خود دارد. محیط چه یخ زده است. چطور یک سال فروغ توی این چهار دیواری آرام گرفت؟... هنوز پس از یک سال باور کردنی نبود که فروغ "به میهمانی ستاره ها" رفته است. وقتی که نوار صدای فروغ تمام می شود، نوار صدای "شاملو" و "رویایی" و چند نفر دیگر را می گذارند، یادم افتاد "رویا" در آخر یادداشتی سردستی که توی "نیل" نوشت و توی "انتقاد کتاب" چاپ شد، نوشته بود: "تن متناهی اش را در سینه های نامتناهی مان تدفین می کنیم و شب های شنبه به انتظار قضایی مجهول می نشینیم."
حالا بچه ها یکی یکی از گورستان خارج می شوند. پدر فروغ کناری ایستاده. صدای بهلول می آید که می گوید: مرد نکونام... و داریم از مراسم سالگرد مرگ فروغ بر می گردیم، چه حرف های قلنبه سلنبه ای می زنیم و صدای کسی را می شنوم که پشت سرم تکه ای از "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" را می خواند: "به مادرم گفتم: تمام شد. گفتم: همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد، باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم."
"طاهباز" کنار در سرش را توی دستش گرفته و بقیه مثل برگ های پراکنده این ور و آن ور محوطه ی آرامگاه ظهیرالدوله پخش و پلا شده اند. صدای ضجه ای زوزه ی باد را همراهی می کند و من دوباره صدای فروغ را می شنوم "هنوز خاک مزارش تازه است. مزار آن دو دست جوان را می گویم..."
و ما بر می گردیم و پایمان را نمی بینیم که توی گل کوچه باغ ظهیرالدوله فرو رفته. با هم می خوانیم: "نامت سپیده دمیست که بر پیشانی آسمان می گذرد، متبرک باد نام تو! و ما همچنان دوره می کنیم شب را و روز را هنوز را..." [خوشه، بیستم بهمن 1346]
سی سال بعد
سی سال می گذرد. کسی از آن ها که آن روز بودند نیستند. به یاد شاملو می افتم که آن روز هم به تشییع جنازه ی فروغ نیامد، ولی از تأثر یکی از شاهکارهای خود را نوشت. هیچ کس نمی دانست که او هم تا این اندازه فروغ را دوست داشت. فروغ آن قدر همیشه عجله داشت که این کلام "دوستت دارم" را شاید از هیچ کس نشنید. شاید فقط از یکی شنید، همان که هنوز سکوت می کند و ما نیز به احترام سکوتش از او و تأثیرش بر فروغ و زندگی کوتاه او نمی گوییم. راستی چرا این همه عجله داشت؟ انگار می دانست که زمان درازی در پیش ندارد. انگار نه که وقتی رفت هنوز پا به دهه ی چهل عمر نگذاشته بود. در پانزده سال چند شاخه پرید، وقتی بر شاخه ی سهراب نشسته بود را یادم هست. انگار سهراب بود که او را از بند قافیه و ترازو نجات داد، به تقلید از سهراب پرید و ناگهان اوج گرفت و در این لحظه فقط کم داشت که یکی با او پدری، برادری، معلمی و معشوقی کند که "او" کرد. و این همه ی زندگی فروغ شد.
می توان توسن خیال را تازیانه زد و راند و به خود گفت" اگر فروغ مانده بود، امروز کجا بود؟" آیا فروغ از آن ها بود که حضورش از یاد عزیز و محتشمش می کاست. آیا او آن کس می شد که شعر امروز ایران را جهانی می کرد. آیا... دیگر چه سود از این پرسیدن ها... وقتی سهراب چناران را وانهاد و لای چنارها گم شد، کسی-از آن طایفه که عشق را و شعر را نیز از میان مانیفست های کنگره ی چندم پیدا می کرد- گفت به موقع مرد! این کلام بی رحم را که او در چهلمین روز مرگ سهراب گفت، بعضی بعد از سال ها می گویند. اما نه زمانی که هنوز خاک گور زنی تازه است و چشم ها نمناک. ولی او گفت. آیا برای فروغ هم کسی چنین گفته است. باوری نیست.
حالا در سرمای 24 بهمن ظهیرالدوله به سالی که برفی نیست، حتی بر نوک کوههای بالاسر، گور ملک و رهی و این و آن همه سرد است و خالی، باز نسلی که بعد از فروغ متولد شد. همه شان بعد از رفتن او به دنیا آمده اند، شاخه های گل آورده و چونان هر سال دور "کولی" خواهر کوچک فروغ نشسته تا بخواند " اینک من زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد". کولی دیگر آن دختر نوجوانی نیست که وقت مرگ فروغ بود، آسمان آن آسمان نیست. هیچ کس همان نیست که بود. حتی انجوی که آن روز جلو جنازه می رفت با آن شال گردن درازش، رفته در جایی در "ابن بابویه" آرام گرفته، یزدانبخش هم. و از آن جمع م.آزاد است که به خواهش نسل امروزی چند کلامی از آن خواهر می گوید و شعرش که زندگی بود و امید.
صدای فروغ از ضبط صوت کوچک در فضای لخت ظهیرالدوله می پیچد. حزنی دارد پس از سی سال هنوز "صداست که می ماند." زندگی در این سی سال همه را سنگ قلاب کرده، هر کس به سویی و در کاری. اما فروغ لای کاغذهای این بچه ها که جمعند، در نگاه جوان و معصومشان، در کلام صافشان زنده است. اگر آن روز کسی شک داشت، امروز دیگر شکی نداریم، فروغ می ماند. می ماند... در تاریخ شعر این دیار می ماند. و ادبیات ایران را به سال هایی نمایندگی می کند که بی ستاره نبود ولی فروغ چیز دیگری بود. یک بار دیگر، بیست و چند سال پیش وقتی در لهستان یک پیرمرد شرق شناس و استاد دانشگاه ورشو با لهجه ای که به افغانی می زد، آیه های زمینی را از بر می خواند و با لذتی هر کلمه را وزن می کرد، با خود همین را گفتم. فروغ می ماند. هر چند این بچه ها که امروز در ظهیرالدوله پراکنده شوند، سراغ زندگی بروند، به سیاست بزنند، به فقاهت رو کنند، سر از ینگه ی دنیا در آورند، زن بگیرند، شوهر کنند، بچه بیاورند و گم شوند و در کوچه زارهای عمر-مگر نشدیم؟- باز هستند دیگرانی که 24 بهمن شاخه گلی بگیرند و کتاب فروغ زیر بغل بگذارند و بر گورش گلابی بپاشند. حتی اگر ظهیرالدوله را صاف و پاک کنند، خیابان کنند و... باز آن ها یادش را جست و جو خواهند کرد و او را خواهند یافت. فروغ می ماند. [آدینه، اسفند 75] | |
|
|
|
|
نوشته شده توسط amin&nima در شنبه 20 بهمن1386 و ساعت 18:17
[لينك ثابت] |
| |
|
| خلوت |
|
|
| پنجشنبه 8 آذر1386
|
|

چه انتظار عجيبي ! تو بين منتظران هم عزيز من چه غريبي ! عجيب تر كه چه آسان نبودنت شده عادت . چه بي خيال نشستيم ، نه كوششي نه وفايي . فقط نشسته و گفتيم : خدا كند كه بيايي
قصه ای بی پایان در پاییزی به رنگ خاکستر
از بودنت و گذشته ، تنها خاطره ای خوش به یادگار مانده که هیچگاه با زیباترین و ارزشمندترین چیز این دنیا عوضشان نمی کنم . بارها انتظار کشیده ام انتظاری بس بیهوده .
دلم می خواست معنای دوست داشتنم را درک کنی ولی افسوس هیچگاه نیامدی حتی برای لحظه ای در رویاهای نیمه شبم...دیگر نمی خواهم به فکر هیچ چیز و هیچ کس باشم.
امشب من هستم و تو تنهایی ... که هر سه در تنهایی خویش دیرینه ایم . به تو دل بسته ام چرا که خورشید با آن همه عظمت ،نورش را از تو می گیرد و تو بهتر از هر کسی می توانی دلم را با پرتو خویش گرما بخشی ، ولی نمی دانم چرا گاهی مرا با شادمانی بیگانه می سازی؟
امشب شب غریبی ست . لحظات به کندی سپری می شوند ولی گویی خواب نیز با چشمان غمبارم پیمان قهر بسته ... امشب به یادت هستم مثل همیشه...
حرف های ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی ست
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو
ناگزیر می شود
آه ، ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود
دیر می شود....
زنده یاد قیصر امین پور | |
|
|
|
|
نوشته شده توسط amin&nima در پنجشنبه 8 آذر1386 و ساعت 0:42
[لينك ثابت] |
| |
|
| ـــــــــــــــــــــــــــ...ــــ |
|
|
| پنجشنبه 10 آبان1386
|
تو فقط بخوان .......
** بسم رب النور تر از نور تر از نور**
آنگاه که از اوج تنهایی اشک هایمان پشت هم دانه دانه میشوند .....
انگاه که از بی عدالتی و ظلم دلمان به درد می اید .....
انگاه که اهی به سوزش همان گلوله هایی که هر روز سینه کودکی مظلوم را میدرد ،
از سینه مان بلند میشود ......
انگاه که نگاهمان خیره میشود به نا کجا ابادی در دور دست ها .....
انگاه که در اوج نا امیدی های روز مره لبخند میزنیم .....
از لا بلای همه این درد ها و امید هایمان تو فقط بخوان :
اللهم عجل لولیک الفرج !
.
به امید آمدن توست ، تمام لبخندهایمان .........نمی آیی ؟ !
زندگي خالي نيست : مهرباني هست، سيب هست ، ايمان هست . آري!! تا شقايق هست، زندگي بايد كرد . در دلم چيزي هست، مثل يك بيشهء نور، مثل خواب دم صبح و چنان بيتابم، كه دلم مي خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه . دورها آوايي است، كه مرا ميخواند
آرزو ریشۀ حیات ماست . اگرچه این ریشه حیات ما را به تدریج می سوزاند . ولی همین ریشه مایۀ زندگی است .
خشكی چشم ها از قصاوت دلهاست قصاوت دلها از زیادی گناهان زیادی گناهان از آرزوهای طول و دراز آرزوهای بلند از فراموشی مرگ است و فراموشی مرگ از حب دنیاست و حب دنیا سرچشمه همه گناهان است

| |
|
|
|
|
نوشته شده توسط amin&nima در پنجشنبه 10 آبان1386 و ساعت 10:28
[لينك ثابت] |
| |
|
| وصل |
|
|
| شنبه 14 مهر1386
|
|

وصل
آن تيره مردمکها، آه آن صوفيان سادهء خلوت نشين من در جذبهء سماع دو چشمانش از هوش رفته بودند ديدم که بر سراسر من موج می زند چون هرم سرخگونهء آتش چون انعکاس آب چون ابری از تشنج بارانها چون آسمانی از نفس فصلهای گرم تا بی نهايت تا آنسوی حيات گسترده بود او ديدم در وزيدن دستانش جسمیت وجودم تحليل می رود ديدم که قلب او با آن طنين ساحر سرگردان پيچيده در تمامی قلب من ساعت پريد پرده بهمراه باد رفت او را فشرده بودم در هالهء حريق می خواستم بگويم اما شگفت را انبوه سايه گستر مژگانش چون ريشه های پردهء ابريشم جاری شدند از بن تاريکی در امتداد آن کشالهء طولانی طلب وآن تشنج، آن تشنج مرگ آلود تا انتهای گمشدهء من ديدم که می رهم ديدم که می رهم ديدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک می خورد ديدم که حجم آتشينم آهسته آب شد و ريخت، ريخت، ريخت در ماه، ماه به گودی نشسته، ماه منقلب تار در يکديگر گريسته بوديم در يکديگر تمام لحظهء بی اعتبار وحدت را ديوانه وار زيسته بوديم


تقدیم به بهترینم که خیلی ازش دورم ، کاش می دونست چقدر دوستش دارم، کاش ...
یه روز سیاه یه روز سپید یه روز زرد
یه روز غروب غم گرفته ی سرد
یه روز برای تو که شاعرانه اس
یه روز برای من که بی ترانه اس
یه روزتویی روزی که شب نمی شه
یه روز منم ابری تر از همیشه
یه روزمنم اسیر خاک تبعید
یه روزتویی اونور خواب خورشید
...
توو چشم من ، تویی که آسمونی
توو خواب من ، تویی که مهربونی
تویی که واژه واژه دلنشینی
هنوز عزیز، هنوزعزیز ترینی
هنوز به یاد تو به یاد خونه
گل می کنن شعرای عاشقونه
هنوز به یاد تو بهار،بهاره
هنوز صدام عطر صداتو داره
فقط نزار شاعر شب بمیره
نزار صدام رنگ عزا بگیره
اگه میسوزه شب شاعرانه
فقط نزار بمیره این ترانه...

| |
|
|
|
|
نوشته شده توسط amin&nima در شنبه 14 مهر1386 و ساعت 12:0
[لينك ثابت] |
| |
|
| سپاس |
|
|
| دوشنبه 8 مرداد1386
|
|
آرامش درونم را سپاس
راحتی ذهنم را سپاس
آسودگی جسمم را سپاس
شادی درونم را سپاس
هماهنگی و اعتدالم را سپاس
شادمانی و سرورم را سپاس
این همه شور و نشاط را سپاس
سلامتی و تندرستی ام را سپاس
انرژی فراوانم را سپاس
انسان بودنم را سپاس
آگاهی روزافزونم را سپاس
نیت پاکم را سپاس
روشنی ذهنم را سپاس
پاکی درونم را سپاس
مهربانی ام را سپاس
گذشت و بخششم را سپاس
صمیمیت و عشقم را سپاس
بارش فراوانم را سپاس
امید به خدای مهربانم را سپاس
این همه شایستگی را سپاس
رزق و روزی فراوانم را سپاس
توانگری الهی ام را سپاس
خانواده خوبم را سپاس
دوستان خوبم را سپاس
تحول امروزم را سپاس
ایمان و یقینم را سپاس
این شوق درونی ام را سپاس
تولد جدیدم را سپاس
توفیق سپاسگذاری خدای عاشقان را سپاس
من برای همه آرامش می طلبم
من برای همه لطف و عنایت الهی می طلبم
من برای همه عشق و محبت الهی می طلبم
من برای همه سلامتی و تندرستی می طلبم
من برای همه رزق و روزی فراوان می طلبم
من برای همه از صمیم قلب دلی شاد می طلبم
هم اکنون به لطف الهی همه چیز و همه کس توانگرم می سازد
هم اکنون توانگری ازراههای بسیاررضایت بخش و هماهنگ درزندگی ام تجلی می یابد
امروز گشایش و آسانی امورمان را به لطف بی پایان الهی می سپاریم
امروز اداره عالی همه امورمان را به اراده قدرتمند الهی می سپاریم

| |
|
|
|
|
نوشته شده توسط amin&nima در دوشنبه 8 مرداد1386 و ساعت 19:1
[لينك ثابت] |
| |
|
| شعر سفر |
|
|
| یکشنبه 31 تیر1386
|
همه شب با دلم کسی می گوید «سخت آشفته ای زديدارش صبحدم با ستارگان سپید می رود، می رود، نگهدارش»
من به بوی تو رفته از دنیا بی خبر از فریب فرداها روی مژگان نازکم می ریخت چشمهای تو چون غبار طلا تنم از حس دستهای تو داغ گیسویم در تنفس تو رها می شکفتم ز عشق و می گفتم «هر که دلداده شد به دلدارش ننشیند به قصد آزارش برود، چشم من به دنبالش برود، عشق من نگهدارش»
آه، اکنون تو رفته ای و غروب سایه می گسترد به سینهء راه نرم نرمک خدای تیرهء غم می نهد پا به معبد نگهم می نویسد به روی هر دیوار آیه هائی همه سیاه سیاه

| |
|
|
|
|
نوشته شده توسط amin&nima در یکشنبه 31 تیر1386 و ساعت 19:12
[لينك ثابت] |
| |
|
| HAPPY MOTHER'S DAYS |
|
|
| پنجشنبه 14 تیر1386
|
مادر
حال من خوب است
بگذار برای یکبار هم که شده من نگران حال تو باشم
عمر من

جنت روی زمین و باغ رضوان مادر است كفر میگویم اگر چه، دین و ایمان مادر است آنكه پیدا شد محمداز وجودش در قریش وآنكه شاهان پرورانیده به دامان مادر است آنكه ایزد داد جنت زیر پای او قرار وآنكه نامش هست والا نزد یزدان مادر است آنكه لالایی برایم شب به بستر میسرود روز و شب میكرد با من آنكه یكسان مادر است
تقدیم به مادر عزیزم
میلاد عروة الوثقی دین،خوشبو ترین یاس عالم، مهربان ترین مادر دنیا،حضرت فاطمه زهرا (س)وروز زن بر همگان مبارک باد | |
|
|
|
|
| جمعه |
|
|
| جمعه 1 تیر1386
|
|

جمعهء ساکت جمعهء متروک جمعهء چون کوچه های کهنه، غم انگيز جمعهء انديشه های تنبل بيمار جمعهء خميازه های موذی کشدار جمعهء بی انتظار جمعهء تسليم
خانهء خالی
خانهء در بسته بر هجوم جوانی خانهء تاريکی و تصور خورشيد خانهء تنهائی و تفال و ترديد خانهء پرده، کتاب، گنجه، تصاوير
آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت زندگی من چو جويبار غريبی در دل اين جمعه های ساکت متروک در دل اين خانه های خالی دلگير آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت...
فروغ فرخزاد

| |
|
|
|
|
نوشته شده توسط amin&nima در جمعه 1 تیر1386 و ساعت 17:6
[لينك ثابت] |
| |
|
| دل تنگی های من |
|
|
| پنجشنبه 10 خرداد1386
|
هر وقت كه دلم برات تنگ ميشه، ميرم يه گوشه دنج و خلوت آنقدر بهت فكر مي كنم كه پر ميشم از حس بودنت! آره اين روزها بيشتر از هر روزي ديگه اي دلم برات تنگ ميشه امروز توي رويام كلي باهات حرف زدم، باهات درد دل كردم خيلي قشنگ بود، اما قشنگتر از اون ميدوني چي بود، كه تو مثل هميشه فقط گوش ميدادي به حرفهام و با نگاهت بهم اطمينان ميدادي! واي كه من چقدر اين نگاهت رو دوستت دارم باور ميكني امروز توي رويام ديدمت آره، باوركن ديدمت دست در دست هم داشتيم توي يه جاده كه پر از درختهاي سرسبز و بيدمجنون بود راه ميرفتيم و تو مثل هميشه بهترين موسيقي زندگي رو زير گوشم زمزمه مي كردي و من كه تشنه شنيدن اين موسيقي از زبان تو هستم با تمام وجودم داشتم گوش ميدادم چه روياي شيريني من ميخواهم تا ابد با اين رويا بمونم ... ياد اين روزها تا ابد با من خواهد ماند اين روزهاي قشنگ و پر از خاطره اين روزهاي كه حضور تو و عشقتو رنگ خاصي بهشون بخشيده اين روزهاي كه اگه نبودي، نميدونم چطوري سپري ميشد عزيز دل بودنت ، نگاهت، گرماي دستات، حرفهاي دلنشيت، همه و همه رنگي زيبا و ماندگار به اين روزها كشيده پايدار باشي مهربون من

| |
|
|
|
|
نوشته شده توسط amin&nima در پنجشنبه 10 خرداد1386 و ساعت 20:1
[لينك ثابت] |
| |
|
| چقدر سخته |
|
|
| پنجشنبه 3 خرداد1386
|
|
شايد ندونين چقدر سخته روبروت کسي ايستاده که با جون و دل دوسش داري با اينکه به خاطرنجابت اون و به حرمت عشق حتي يه بار سير بهش نگاه نکردي ولي چشماي خسته تو ، توي چشماي نازنينش ميفته توي يلداي چشماي سياهش غرق ميشي . اونو با تموم وجود ميخواي و اون نميدونه. حتي خودتم نميدوني اين احساس از کجا اومد چي شد که اين شد فقط ميدوني که اين احساس با بقيه فرق داره . جرات ابراز احساس و دارم اما از جفاي زمونه و مردمش ميترسم. از اينکه شايد خداي عاشقا يه گوشه نظري هم به من داشته باشه و بتونم اونو هم مثل خودم شيدا کنم تا منتظرم بمونه ولي اگه فرداهاي نامهربوني روزگار ، يقه هر دوتامونو بگيره و انتظار بسر نرسه و فراق نصيبمون بشه اونوقته که اونم به خاطر خودخواهي من به پاي من ميسوزه. پس نگاهمو آروم از نگاهش ميدزدم و اونو به خدا ميسپارم دلمو با خاطرات کوتاه و شيرين اون خوش و آروم ميکنم و آتيش عشقشو تو پستوي قلبم پنهون ميکنم تاخودم تنهابسوزم و فقط دعا ميکنم دعا مي كنم هر جا که هست خوشبخت باشه و من هم يه بار ديگه ببينمش تا بتونم يه شاخه گل بهش هديه بدم گلي به نام و رنگ و عطر خودش

| |
|
|
|
|
نوشته شده توسط amin&nima در پنجشنبه 3 خرداد1386 و ساعت 20:4
[لينك ثابت] |
| |
|
| كو...؟ |
|
|
| پنجشنبه 27 اردیبهشت1386
|
|

كو...؟
كو آشناي شبهاي من كو
ديروز من كو فرداي من كو
شهزاده من روياي من كو
كو هم قبيله ليلاي من كو
وقتي نوشتم عاشقترينم
گفتي نمي خوام تو رو ببينم
برات نوشتم يه بي قرارم
با خنده گفتي دوست ندارم
رو بغض ابرها نامه نوشتم
قلبمو مهر نامه گذاشتم
با تو مي گيره ترانه هام جون
وقتي نباشي مي ميره
مجنون
چند روزه بارون داره مي باره
بوي شكستن برام مياره
ميگه غزلپوش تورو نمي
خواد
ليلاي خوابت ديگه نمي
ياد
كو آشناي شبهاي من كو
وقتي نباشي فرداي من كو
شهزاده من روياي من كو
كو هم قبيله ليلاي من كو...؟؟؟

| |
|
|
|
|
نوشته شده توسط amin&nima در پنجشنبه 27 اردیبهشت1386 و ساعت 19:42
[لينك ثابت] |
| |
|
| هم نفس |
|
|
| پنجشنبه 13 اردیبهشت1386
|
|
هم نفس
دلم گرفت اي هم نفس
پرم شكست تو اين قفس
تو اين غبار تو اين سكوت
چه بي صدا نفس نفس
از اين نا مهربونيها دارم از غصه مي ميرم
رفيق روز تنهايي يه روز دستاتو مي گيرم
تو اين شب گريه مي توني پناه هق هقم باشي
تو اي همزاد همخونه چي مي شه عاشقم باشي
دوباره من دوباره تو دوباره عشق دوباره ما
دو همنفس دو همزبون دو همسفر دو همصدا
تو اي پايان تنهايي پناه آخر من باش
تو اين شب مرگي پاييز بهار باور من باش
بذار با مشرق چشمات شبم روشنترين باشه
مي خوام آيينه خونه باچشمات هم نشين باشه
دلم گرفت اي هم نفس
پرم شكست تو اين قفس
تو اين غبار تو اين سكوت
چه بي صدا نفس نفس | |
|
|
|
|
نوشته شده توسط amin&nima در پنجشنبه 13 اردیبهشت1386 و ساعت 18:49
[لينك ثابت] |
| |
|
| عاشقانه |
|
|
| پنجشنبه 6 اردیبهشت1386
|
|
 ای شب از رويای تو رنگين شده سينه از عطر توام سنگين شده ای به روی چشم من گسترده خویش شادیم بخشیده از اندوه بیش همچو بارانی که شوید جسم خاک هستیم زآلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من آتشی در سایهء مژگان من ای ز گندمزارها سرشارتر ای ز زرین شاخه ها پر بارتر ای در بگشوده بر خورشیدها در هجوم ظلمت تردیدها با توام ديگر ز دردی بيم نيست هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست
ای دل تنگ من و این بار نور؟ هایهوی زندگی در قعر گور؟
ای دو چشمانت چمنزاران من داغ چشمت خورده بر چشمان من پيش از اینت گر که در خود داشتم هرکسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن رفتن و بیهوده خود را کاستن سر نهادن بر سیه دل سینه ها سینه آلودن به چرک کینه ها در نوازش، نيش ماران يافتن زهر در لبخند ياران يافتن زر نهادن در کف طرارها
آه، ای با جان من آميخته ای مرا از گور من انگيخته چون ستاره، با دو بال زرنشان آمده از دور دست آسمان جوی خشک سينه ام را آب تو بستر رگهايم را سيلاب تو در جهانی اینچنين سرد و سياه با قدمهایت قدمهايم براه
ای به زير پوستم پنهان شده همچو خون در پوستم جوشان شده گيسويم را از نوازش سوخته گونه هام از هرم خواهش سوخته آه، ای بيگانه با پیرهنم آشنای سبزه واران تنم آه، ای روشن طلوع بی غروب آفتاب سرزمين های جنوب آه، آه ای از سحر شاداب تر از بهاران تازه تر سيراب تر عشق ديگر نيست اين، اين خيرگيست چلچراغی در سکوت و تيرگيست عشق چون در سينه ام بيدار شد از طلب پا تا سرم ايثار شد
اين دگر من نيستم، من نيستم حيف از آن عمری که با من زيستم ای لبانم بوسه گاه بوسه ات خیره چشمانم به راه بوسه ات ای تشنج های لذت در تنم ای خطوط پيکرت پيرهنم آه می خواهم که بشکافم ز هم شادیم یک دم بيالاید به غم آه، می خواهم که برخيزم ز جای همچو ابری اشک ریزم های های
اين دل تنگ من و اين دود عود ؟ در شبستان، زخمه های چنگ و رود ؟ اين فضای خالی و پروازها؟ اين شب خاموش و اين آوازها؟
ای نگاهت لای لائی سِحر بار گاهوار کودکان بيقرار ای نفسهایت نسیم نیمخواب شسته از من لرزه های اضطراب خفته در لبخند فرداهای من رفته تا اعماق دنیا های من
ای مرا با شور شعر آميخته اينهمه آتش به شعرم ريخته چون تب عشقم چنين افروختی لاجرم شعرم به آتش سوختی
فروغ فرخزاد

| |
|
|
|
|
| پـنــــجـره |
|
|
| پنجشنبه 30 فروردین1386
|
پنجره
یک پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیدن یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی در انتهای خود به قلب زمین میرسد و باز می شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کردیم سرشار می کند . و می شود از آنجا خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد یک پنجره برای من کافیست. من از دیار عروسک ها می آیم از زیر سایه های درختان کاغذی در باغ یک کتاب مصور از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق در کوچه های خاکی معصومیت از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا در پشت میزهای مدرسه ی مسلول از لحظه ای که بچه ها توانستند بر روی تخته حرف "سنگ" را بنویسند و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.
من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم و مغز من هنوز لبریز از صدای وحشت پروانه ایست که او را در دفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودند.
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود و در تمام شهر قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند. وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا با دستمال تیره ی قانون می بستند و از شقیقه های مضطرب آرزوی من فواره های خون به بیرون می پاشید وقتی که زندگی من دیگر چیزی نبود ، هیچ چپیز بجز تیک تاک ساعت دیواری دریافتم ، باید، باید ، باید.
یک پنجره برای من کافیست یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت اکنون نهال گردو آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش معنی کند از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را آیا زمین که زیر پای تو می لرزد تنهاتر از تو نیست ؟ پیغمبران ، رسالت ویرانی را با خود به قرن ما اوردند این انفجارهای پیاپی، و ابرها مسموم ، آیا طنین آیه های مقدس هستند؟ ای دوست، ای برادر ، ای همخون وقتی به ماه رسیدی تاریخ قتل عام گل ها را بنویس.
همیشه خواب ها از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند من شبدر چهارپری را می بویم که روی گور مفاهیم کهنه رويیده ست آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود؟ آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت تا به خدای خوب ، که در پشت بام خانه قدم می زند سلام بگویم؟
حس می کنم که وقت گذشته ست می کنم که " لحظه" سهم من از برگ های تاریخ ست حس می کنم که میز فاصله ی کاذبی ست در میان گیسوان من و دست های این غریبه ی غمگین حرفی به من بزن آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟
حرفی به من بزن من در پناه پنجره ام با آفتاب رابطه دارم .
فروغ فرخزاد

| |
|
|
|
|
نوشته شده توسط amin&nima در پنجشنبه 30 فروردین1386 و ساعت 16:32
[لينك ثابت] |
| |
|
| سیزده خط برای زندگی |
|
|
| پنجشنبه 23 فروردین1386
|
|

نوشته هایی ازگابریل گارسیا مارکزبا عنوان:
سیزده خط برای زندگی
۱)هرگزوقتت را با کسی که حاضرنیست وقتش را با تو بگزراند ، نگذران
۲) شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نا مناسب را بشناسی وسپس شخص مناسب را. به این ترتیب وقتی اورا یافتی بهترمی توانی شکرگذارباشی
۳) دوست واقعی کسی است که دستهای تورا بگیرد ولی قلب تو را لمس کند
۴) خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمأـن باش که خود را می شناسی قبل ازآنکه شخص دیگری را بشناسی وانتظار داشته باشی اوتورا بشناسد
۵) زیاده ازحد خود را تحت فشارنگذار،بهترین چیزها درزمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری
۶) هرگز لبخند راترک نکن ، حتی وقتی ناراحتی چون هرکس امکان دارد عاشق لبخند تو شود
۷) تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی
۸) به چیزی که گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن می آید لبخند بزن
۹) همیشه افرادی هستند که تورا می آزارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده ، اعتماد نکنی
۱۰) دوستت دارم ،نه به خاطرشخصیت تو ، بلکه به خاطرشخصیتی که هنگام با تو بودن درمن ایجاد می شود
۱۱) هیچ کس لیاقت اشکهای تو راندارد وکسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود
۱۲) اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد
۱۳) بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که درکناراو باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید
| |
|
|
|
|
| شب وهوس |
|
|
| پنجشنبه 23 فروردین1386
|
|

شب و هوس
در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نميآيد
اندوهگين و غمزده مي گويم
شايد ز روی ناز نمي آيد
چون سايه گشته خواب و نمي افتد
در دامهای روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه هاي نبض پريشانم
مغروق اين جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق اين سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و هم آغوشی
مي خواهمش در اين شب تنهايی
با ديدگان گمشده در ديدار
با درد ‚ درد ساكت زيبايی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
مي خواهمش كه بفشردم بر خويش
بر خويش بفشرد من شيدا را
بر هستيم به پيچد ‚ پيچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلای گردن و موهايم
گردش كند نسيم نفسهايش
نوشد بنوشد كه بپيوندم
با رود تلخ خويش به دريايش
وحشي و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله هاي سركش بازيگر
در گيردم ‚ به همهمه ی در گيرد
خاكسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بينم ستاره های تمنا را
در بوسه های پر شررش جويم
لذات آتشين هوسها را
می خواهمش دريغا ‚ می خواهم
می خواهمش به تيره به تنهايی
می خوانمش به گريه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚ شكيبايی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚ شب بی پايان
او آن پرنده شايد می گريد
بر بام يك ستاره سرگردان فروغ فرخزاذ | |
|
|
|
|
نوشته شده توسط amin&nima در پنجشنبه 23 فروردین1386 و ساعت 4:10
[لينك ثابت] |
| |
|
| مرگ انسانیت |
|
|
| پنجشنبه 23 فروردین1386
|
|
اشکی در گذر گاه تاریخ از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل از همان روزی که فرزندان آدم - صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی - زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید آدمیت مرد گرچه آدم زنده بود از همان روزیکه یوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند آدمیت مرده بود بعد،دنیا هی پر از آدم شدواین آسیاب، گشت و گشت ، قرن ها از مرگ آدم هم گذشت ، ای دریغ، آدمیت بر نگشت ! قرن ما روزگار مرگ انسانیت است ! سینه دنیا ز خوبی ها تهی است ، صحبت از آزادگی،پاکی،مروت ابلهی است ، صحبت از موسی و عیسی ومحمد نابجاست، قرن موسی چمبه هاست . من که از پژمردن یک شاخه گل از نگاه ساکت یک کودک بیمار از فغان یک قناری در قفس ، از غم یک مرد،در زنجیر حتی قاتلی بر دار ! اشک در چشمان و بغضم در گلوست وندر این ایام،زهرم در پیاله زهرمارم در سبوست . مرگ او رااز کجا باور کنم ؟ صحبت از پژمردن یک برگ نیست ، وای ! جنگل را بیابان می کنند ! دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند ، هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا آنچه این مردمان با جان انسان می کنند . صحبت از پژمردن یک برگ نیست فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست . فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نیست . فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست در کویر? سوت و کور در میان مردمی با این مصیبت ها صبور ، صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است . | |
|
|
|
|
نوشته شده توسط amin&nima در پنجشنبه 23 فروردین1386 و ساعت 3:21
[لينك ثابت] |
| |
|
| بهترین دوست |
|
|
| پنجشنبه 16 فروردین1386
|
| |
|
|
|
|
نوشته شده توسط amin&nima در پنجشنبه 16 فروردین1386 و ساعت 14:33
[لينك ثابت] |
| |
|