|

چه انتظار عجيبي ! تو بين منتظران هم عزيز من چه غريبي ! عجيب تر كه چه آسان نبودنت شده عادت . چه بي خيال نشستيم ، نه كوششي نه وفايي . فقط نشسته و گفتيم : خدا كند كه بيايي
قصه ای بی پایان در پاییزی به رنگ خاکستر
از بودنت و گذشته ، تنها خاطره ای خوش به یادگار مانده که هیچگاه با زیباترین و ارزشمندترین چیز این دنیا عوضشان نمی کنم . بارها انتظار کشیده ام انتظاری بس بیهوده .
دلم می خواست معنای دوست داشتنم را درک کنی ولی افسوس هیچگاه نیامدی حتی برای لحظه ای در رویاهای نیمه شبم...دیگر نمی خواهم به فکر هیچ چیز و هیچ کس باشم.
امشب من هستم و تو تنهایی ... که هر سه در تنهایی خویش دیرینه ایم . به تو دل بسته ام چرا که خورشید با آن همه عظمت ،نورش را از تو می گیرد و تو بهتر از هر کسی می توانی دلم را با پرتو خویش گرما بخشی ، ولی نمی دانم چرا گاهی مرا با شادمانی بیگانه می سازی؟
امشب شب غریبی ست . لحظات به کندی سپری می شوند ولی گویی خواب نیز با چشمان غمبارم پیمان قهر بسته ... امشب به یادت هستم مثل همیشه...
حرف های ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی ست
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو
ناگزیر می شود
آه ، ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود
دیر می شود....
زنده یاد قیصر امین پور |