تبليغاتX
سفره خونه
اولين ومدرنترين سفره خانه اينترنتي در ايران

AminNima

سفره خونه
صفحه نخست The IT News Designing by MAXTheme پست الكترونيك Save Page Wallpaper خانگي سازي Date اضافه به علاقه منديها
درباره وبلاگ

منوي اصلي
صفحه نخست -
پست الكترونيك -
نوشته هاي پيشين -
آرشيو مطالب
شهریور 1388 -
خرداد 1388 -
دی 1387 -
شهریور 1387 -
خرداد 1387 -
اسفند 1386 -
بهمن 1386 -
آذر 1386 -
آبان 1386 -
مهر 1386 -
شهریور 1386 -
مرداد 1386 -
تیر 1386 -
خرداد 1386 -
اردیبهشت 1386 -
فروردین 1386 -
شهریور 1385 -
مرداد 1385 -
تیر 1385 -
اردیبهشت 1385 -
فروردین 1385 -
اسفند 1384 -
بهمن 1384 -
دی 1384 -
آذر 1384 -
مهر 1384 -
موضوعات
عاشقانه ها -
طـــــنز -
موزیک- ویدئو -
برنامه -
اخبار گوناگون -
امام زمان -
نظرسنجی
برای شرکت در نظرسنجی کافيست بازديدکنندگان کد مربوط به گزينه دلخواه را به شماره 30009324 اس‌ام‌اس کنند. هم اکنون امکان شرکت در نظرسنجی با خطوط تاليا و ايرانسل نمی باشد
موسیقی
عضویت





Powered by WebGozar

لينكدوني
.:: بیا با من ::. -
وبلاگ خواهران و برادران ایرانی سامی یوسف -
:.قند عسل:. -
دل شکسته -
تنهایی خیلی سخته -
تنـــــــــــدیــس روح -
...مسافــــــر... -
سکوت فریاد ناگفته هاست -
بچه با حالها -
مکانی برای گفتن ناگفته های قلبها -
-->فیلم و نرم افزار تازه و داغ<-- -
لوگوي دوستان

 گروه طراحي قالب هاي مكس

Your Logo

Your Logo

لوگوهاي ديگر
پيوندهاي روزانه
اشکان -
پيوندهاي ديگر
آمار وبلاگ
افراد آنلاين: -
مجموع بازديدها: -
لوگوي وبلاگ

Your Logo
مالكيت

 صاحب سرقفلي
Powered By
BLOGFA.COM













جون مادرت نظر بده
شنبه 23 مهر1384
دوستان به قهوه خونه حقیر من خوش آمدید شاید برای مدتی قهوه خونه تعطیل شود به دلیل اینکه شما نظرات خود را به من نمی رسانید می خوان در قهوه خونه را تخته کنن سعی می کنم زود زود آپدیت کنم

ولی بدون شوخی مدتی(دروغ نگم حدود یکماه) نیستم اگر پیغامی دارید توی همین نظر سنجی بگذارید به امید آنکه روزی بگردم و لینکهای تازه دم برای شما درست کنم هفته ای یک بار سعی میکنم سر بزنم

اشکان جون-حسین جون-نیما جون و نرگس جون دلم براتون تنگ شده جونم   دیگه ایمیلهاتو نمی خونم

 همه دوستان                              خدا نگهدار                      ۲۳ مهر ۱۳۸۴

نوشته شده توسط amin&nima در شنبه 23 مهر1384 و ساعت 6:46
[لينك ثابت] |
مسابقه بی سوالی جایزه 2 ثانیه اینترانت مجانی
پنجشنبه 14 مهر1384

?

من ازش دارم

شماهم ازش دارید

مادر شما از مال پدرتون استفاده می کنه

خواهرزن شما از مال باجناقتون استفاده میکنه

زنی که تلاق می گیره اونی را که داره از دست می ده

اونی که آقای Arnold Schwarzeneger داره خیلی درازه

اونی که بوش داره خیلی کوتاهه

Madonna ازش نداره!

اونی که چینی ها دارن معمولا کوتاه است

معولا بصورت ارثی شبیه هم است

مال شما چقدره؟!

درازه یا کوتاه؟

چه شکلیه؟             جواباتون حتما بنویسید تو  نظرت چیه

نوشته شده توسط amin&nima در پنجشنبه 14 مهر1384 و ساعت 1:42
[لينك ثابت] |
نزول ماه مبارک رمضان مبارک
سه شنبه 12 مهر1384
قهوه خونه در ایام رمضان تعطیل است

طبق بخشنامه ۲۲۱۲۱۳۲۳۲۱۴۵۶۵۶۷۵۶۵۶ از قلیان دادن به بانوان معذوریم.

نیما جان برای تو قهوه خونه همیشه باز است

نوشته شده توسط amin&nima در سه شنبه 12 مهر1384 و ساعت 7:29
[لينك ثابت] |
رابطه دختر وپسر
پنجشنبه 7 مهر1384

با این وضع خر تو خر جامعه که هر کسی ساز خودشو میزنه خیر سرتون هفته ای چند بار سعادت این رو پیدا می کنید که دوست دختر ارجمندتون رو زیارت کنید؟
حالا گیریمم که زیارت کردید مثل این بدبخت بیچاره های فلک زده دستشو با کلی کلاس و از این جور چیزا میگیرید از اون جایی هم که جیب مبارکتون همیشه ی خدا خالیه همش تو این خیابونا و پارکای در پیت قدم میزنید (بعضیا هم که به قول خودشون زرنگن میرن تو کوچه های خلوت) و دل میدیدو قلوه میگیرید.
پسره میگه جیگرم لبتو میزاری رو لبم...دختره هم با کلی عشوه و ناز بالاخره لبشو میزاره رو لبش...
بعضیا هم که هرچی به هم میگن مال منی طرف مقابل هی ساز مخالف میزنه.
اما این پسرا و دخترای با کلاس و فهمیده که مثلا فهمیده هستن همش حرف از آینده میزننو تصمیم میگیرن دور خودشونو با بچه مچه پر کنن هم خیلی جالبن واقعا آدم باید به همچین دختر پسرای گهی افتخار کنه که اینقد فهمیده هستن تازه ننه باباهاشون از خودشون فهمیده ترن.
از همه ی اینا که بگذریم از اونجایی که بعد انقلاب شکوهمند اسلامی روابط مثلا سالم دختر و پسر رو به کاهش بوده و در این چند ساله اخیر رشد چشمگیری رو داشته اینه که واسه نسل ما دیدن دخترای تر گل ور گلی که مانتوهای تنگ و آنچنانی میپوشند و کون مبارک رو همراه با دیگر مخلفات از مانتو های تنگ میندازن بیرون در خور شایسته است و از مرد 50 ساله بگیر تا پسر 10 یا 12 ساله همشون چشمشون دنبال این مانتو رنگیهای ظاهر نماست و مدام دور کون همه رو سانت میگیرن و دنبال اینن که سینه کدوم بزرگتره تا اونو بیشتر دید بزنن.
از اونجایی هم که همه ی ما پسرای ایرانی دارای 2 سانتیمتر رگ غیرت در کمر مبارکمون هستیم وقتی با دوست دختر گرانقدر تصمیم به رفتن به بیرون و خوش گذرانی می کنیم همش با چشم های هرزه ای
مواجه می شویم که نه تنها کون و کپل دوست دخترمون رو دید میزنن بلکه از بخت بد طرف قزوینی در میادو تصمیم میگیره اول کار خودمونو بسازه.
اینه که اره تو کون بعضیامون گیر میکنه و واقعا نه راه پیش داریم و نه راه پس بالاخره ما جوونا هم آرزو داریم که یه روزی خودمون رو پای خودمون وایسیم و بتونیم خودمون با دستای خودمون یه گندی به زندگیمون بزنیم...
این جاست که باید یه فکری کرد و یه جایی رو پیدا کرد که واقعا ما جوونا با زن آیندمون بتونیم چند ساعتی رو خلوت کنیم و ببینیم برای آیندمون باید چه گهی بخوریم...و اینجاست که بنده حقیر طبق تجربیات فراوانی که دارم
مکان هایی رو به شما معرفی می کنم که خودم کاملا تستشون کردم و صد درصد هم جواب داده.
مکان اول شاید برای همه امکان نداشته باشه به همین خاطر کوتاه و مختصر میگم:
زیرزمین خانه تان چه دختر و چه پسر مکان مناسبی است از آن جهت که آنقدر موش و سوسک و مارمولک دارد
که کسی رغبت نمی کند سال تا سال پایش را آنجا بگذارد.
اما مکان دوم و بهترین مکان از نظر من این است که به بهانه ورزش (آره جون خودت) و کمی تفریح هر دو طرف ساعت 4 صبح به هوای رفتن به کوه از خونه بزنید بیرون.اما مواد لازم جهت رفتن به کوه برای اونایی که تا حالا تجربشو نداشتن:
1- یک عدد بطری آب برای هرنفر.
2- کفش مناسب جهت راه پیمایی طولانی برای پیدا کردن مکانی مناسب جهت خلوت کردن طرفین.
3- کوله پشتی بزرگ و جادار که احیانا اگر همان جا بچه دار شدید طفل را به راحتی به پایین کوه بیاورید.
4- یک عدد زیر انداز کلفت که فکر کنید رو موکت خونتون ولو شدید.
5- و در اخر برای آقا پسرا یک عدد شرت اضافه.
اگر کم و کاستی هم داشت خودتون بهش اضافه کنید.
...
  وبلاگ ترفند

نوشته شده توسط amin&nima در پنجشنبه 7 مهر1384 و ساعت 7:13
[لينك ثابت] |
يك مشت ريال به خاطر (قسمت دوم)
پنجشنبه 7 مهر1384
زوج‌هاي جوان، فال خريدنشان بروبرگرد نداشت، فقط در معدود مواردي بود كه فال نخريدند. وگرنه تا يك دختر و پسر جوان كه با هم بودند را مي‌ديديم، مي‌رفتيم سراغشان و التماس مي‌كرديم. معمولاً هم اول پسر راضي مي‌شد! كمي استراحت كرديم و درجا فال فروختيم. تقاطع وليعصر و ميرداماد، چراغ قرمز طولاني داشت و فال فروختن سر چهارراه و بين ماشين‌ها مي‌توانست سرگرم‌كننده‌ترين بخش ماجرا باشد...

ترافيك غريبي بود. زديم به چهارراه. لابه‌لاي ماشين‌هايي كه بيشترشان پرايد و پژو بودند. هيچ‌كس حاضر نبود شيشه‌اش را پايين بكشد و فال كه هيچ،‌ دست كم به صداي ساز گوش كند. پس بايد مي‌رفتيم سراغ آنهايي كه شيشه‌شان را پايين كشيده بودند. اينجا اوضاع بهتر بود. بيشتر پول مي‌دادند. پشت ترافيك فرصت خوبي بود تا طرف جيب‌هايش را دنبال يك صدتوماني يا دويست‌توماني يا كمتر و بيشتر بگردد. اينجا هم مردها بيشتر خريد مي‌كردند، يعني وقتي پول مي‌دادند انگار به آن چيزي كه توي فال بود فكر مي‌كردند. اما زن‌ها بيشتر از روي ترحم پول مي‌دادند. كم‌حوصله‌تر هم بودند. اما تحقيرآميزترين حس زماني به ‌ما دست مي‌داد كه به سراغ يك ماشين شيك مي‌رفتيم و كنار شيشه پايين‌كشيده مي‌ايستاديم و التماس مي‌كرديم كه فال بخرند. طرف نگاهي تحقيرآميز به ما مي‌انداخت و دستش را روي دكمه بالابر شيشه مي‌گذاشت و دنياي آرام خودش را از دنياي كثيف (!) ما جدا مي‌كرد. صداي بالارفتن شيشه و تصويري كه از خودمان روي شيشه دودي بالا رفته مي‌ديديم، اوج حقارتمان بود و چه سخت بود تحملش.

اما با اين حال بچه‌هاي با استعدادي بوديم. زود ياد گرفتيم كه بايد به كي چه بگوييم. اگر مي‌ديديم يك دختر و پسر جوان توي ماشين هستند، مي‌گفتيم:
- بخريد ... ايشاالله كه به هم برسيد يا ايشاالله كه خوشبخت بشيد.
اگر يك خانم بيست، سي ساله توي ماشين بود مي‌گفتيم:
- ايشاالله خواهر بختت باز بشه، يه فال از ما بخر.
توي يك ماشين آقايي نشسته بود كه به هيچ عنوان تحويلمان نمي‌گرفت. توي خودش بود و آن قدر گرفته كه حوصله‌مان را نداشت. هر چه التماس كردم، فال نخريد. يك دفعه ديدم جلوي داشبورد يك برگه جواب آزمايش است. گفتم:
- آقا بخر... نذر سلامتي‌ات بخر. خدا شفا بده...
و اين انگار كليد ماجرا بود. نگاهي كرد و يك فال بيرون كشيد و پانصد تومان داد!

جلوي ساختمان اسكان ايستاديم و التماس كرديم! بعضي‌ها با روي خوش و بعضي‌ها با بي‌ميلي فال خريدند. كاسبي بد نبود. شكر خدا. حالا ديگر از دست سلطان قلب‌ها خسته شده بوديم و فرشاد شروع كرده بود ملودي فيلم «گام معلق لك‌لك» تئودور آنجلوپلوس را مي‌زد. (البته او فقط همين دوتا را بلد بود و ما مي‌ترسيديم اگر يك نفر بگويد آهنگ فلان را برايم بزنيد، بايد چه كار كنيم؟!) يك پسر جوان خيلي شيكِ كت و شلوار پوشيده از كنارمان عبور كرد. صداي ساز را كه شنيد، برگشت. شروع كردم به التماس كردن. گفت: «خيلي خب، مي‌خرم، حالا بزار گوش كنم!» از فرشاد پرسيد: «اين چيه مي‌زني؟» و فرشاد توضيح داد كه چه ملودي است. گفت: «من هم سازدهني مي‌زنم!» با شوق و ذوق كيفش را باز كرد و يك سازدهني بيرون آورد. با دقت به ملودي گوش داد و شروع كرد عين آن را زدن و گفت: «آكاردئون هم بلدم، اگر خجالت نمي‌كشيدم الان سازت رو مي‌گرفتم، مي‌زدم.» گفتم: «خجالت نكش ما هم خبرنگاريم. داريم گزارش تهيه مي‌كنيم!» با تعجب زل زد به صورت من و به پوست زردم اشاره كرد: «پس اينا گريمه؟» فرشاد گفت: «آخه مرد حسابي، كدوم گدايي برات گام معلق لك‌لك مي‌زنه.»

با هم رفيق شديم. گفت چند سال توي فرانسه بوده و الان آمده ايران و تدريس مي‌كند. اسمش باربد بود. (باربدجان! اگر اين گزارش را مي‌خواني، سلام من و فرشاد را هم بپذير. راستي اگر خواستي بيا هزار تومانت را پس مي‌دهيم).

شيطنت هم كرديم. از جمله اين كه وسط چهارراه ايستاديم و شروع كرديم به درآوردن پول‌ها و دسته كردنشان. هر ماشيني كه عبور مي‌كرد يك لحظه ترمز كرده، با تعجب به ما نگاه مي‌كرد. من در كمال آرامش پول‌ها را بيرون مي‌آوردم. اسكناس‌ را دسته مي‌كردم و پول خردها را مي‌دادم فرشاد. آنهايي كه از دور ما را مي‌ديدند از خنده رو‌ده‌بر شده بودند. البته سوتي‌هايي هم داديم، از جمله اين كه وقتي رفتيم توي يك مركز خدمات تلفن همراه و كلي كاسب شديم ، وقت بيرون آمدن فرشاد ناخودآگاه از يكي از مسئولان پرسيد: «ببخشيد! 913 رو كي اعلام مي‌كنن؟» و آنها با تعجب به ما زل زدند! نمونه‌هاي اينچنيني كم نبود. به هر حال ما گداهاي آماتوري بوديم.

كنار خيابان بوديم كه يك آقاي غول‌پيكر به طرفمان آمد. جوري نگاه مي‌كرد كه انگار مي‌خواهد فال بخرد. تا جلو آمد، بسته فال‌ها را جلويش گرفتم تا يكي بردارد. او همه فال‌ها را از دست من چنگ زد و گفت: «برين گمشين، اينجا واينستين!» طلبكارانه پرسيدم: «واسه‌چي؟» دست كرد توي جيبش و يك كارت درآورد و گفت: «واسه اين!» كارت نشان مي‌داد كه يك مأمور سد معبر است. به او توپيدم: «برو بابا! ما كه سد معبر نكرديم.» و اين طرز گفتن من او را بيشتر عصباني كرد و اين بار دستم را محكم گرفت. فرشاد كه ديد كار دارد بالا مي‌گيرد، جريان مرا گفت. طرف گل از گلش شكفت و عذرخواهي كرد و فال‌ها را پس داد و لپ من و فرشاد را گرفت! (آقاي سد معبر! ترو خدا اگه اين رو مي‌خوني، يك كمي آرام‌تر باش. تازه مگر ساز زدن كنار خيابان چه اشكالي داره؟)

توي يك مزون لباس عروس، با التماس يك فال به آقايي فروختيم. او مي‌گفت: «پول خرد ندارم» و ما مي‌گفتيم: «هر چي كرمته بده.» خلاصه پنجاه تومان جور كرد و يك فال خريد. وقت بيرون آمدن گفت: «بيا! اين رو هم بگير» و از تو كشوي ميزش يك كلوچه سفت مانده هم بيرون آورد و به ما داد. تا حالا اين‌قدر خار نشده‌ بودم، ولي آن قدر گرسنه بوديم كه سر همان كلوچه نزديك بود دعوايمان شود. تكه بزرگه را فرشاد خورد.

اتفاق زيادي افتاد، اما بچه‌ها مي‌گويند جا ندارند همه‌اش را چاپ كنند. شايد از فيلم‌هايي كه مهرداد گرفت، يك فيلم چند دقيقه‌اي ساختيم و در جشن بعدي چلچراغ نمايش داديم.
خوشحاليم، از اين كه در يك تجربه ناب سهيم بوديم، خيلي خوشحاليم. كاسبي‌مان هم بد نبود. در يك صبح آخر سال، بين ساعت 11 تا 12:30 دقيقه گدايي كرديم. فكر مي‌كنيد درآمدمان چقدر بود؟
«دقيقاً يازده هزار و صد و بيست و پنج تومان.» پول‌ها را نه به مراكز خيريه داديم و نه به صندوق صدقات ريختيم. همه را تا ريال آخر ناهار خورديم. جايتان خالي نان گدايي عجب مزه‌اي دارد!

نوشته شده توسط amin&nima در پنجشنبه 7 مهر1384 و ساعت 7:4
[لينك ثابت] |
کلید های میانبر در ویندوز xp وشبیه سازی موس با Key Board
چهارشنبه 6 مهر1384

ترکیبات کلید Shift

Shift+F10 معادل راست کلیک

Shift+Del پاک کردن کامل آیتمهای انتخاب شدهء یعنی بدون اینکه به سطل بازیافت انتقال یابد.

Shift+Tab وارونه کاری که Tab انجام می دهد.

Shift+Insert فراخوانی اطلاعات از حافظه(Paste)

ترکیبات WinKey

خود WinKey باز شدن منوی Start در ویندوز

WinKey+E باز کردن My Computer در حالت Folders

WinKey+R باز کردن پنجره Run

WinKey+U بازکردن پنجره Utility Manager

WinKey+D نمایش دسک تاپمعادل (Show Desktop)

WinKey+F جست وجو.

WinKey+Ctrl+F جست وجوی یک کامپیوتر در شبکه.

WinKey+L قفل کردن کامپیوتر.(یا رفتن به حالت Swich User )

WinKey+M تمامی پنجره های باز را Minimize می کند.

WinKey+Shift+M تمامی پنجره های Minimize شده را Restore می کند.

خوب حالا ممکن است که بخواهید جایی را با موس کلیک کنید ( البته با استفاده از صفحه کلید)ویا اینکه آیککونهای روی دسک تاپ

را جابه جا کنید.

برای اینکار سیستم عامل های ویندوز شرکت مایکرو سافت یک کلید میانبر قرار داده که توسط آن می توانید تمامی عملیاتی را که با

موس انجام میدهیم به وسیله صفحه کلید انجام دهیم.

خوب برای فعال کردن این قسمت کلیدهای Shift+Alt سمت چپ را با هم نگه داشته وکلید NumLock را فشار میدهیم.

پس از انجام این عمل ازیک بوق از بیزر (بلندگوی داخل کیس )به صدا در می آید ویک پنجره باز می شود که 3 کلیدSetting-Ok-Cancel دارد بر روی Setting کلیک کنید. در پنجره ای که باز میشود قسمت Use MouseKey را فعال کنید. سپس بر روی Ok کلیک کنید.بعداز انجام این مراحل یک شکل ماوس کوچک و مشکی رنگ کنار ساعت شما اضافه می شودوبا روشن بودن NumLock حالت شبیه ساز ماوس فعال میشود.

حالا چطور با آن کار بکنیم ؟؟؟

خوب بعد از فعال سازی شبیه ساز ماوس به سراغ کار کردن با آن می پردازیم.کلید های 12346789 برای جابه جایی اشاره گر موس به کار میرود.کلید 5برای ماوس کلیک به کار میرود.حتما می پرسید کلیک راست یا چپ ویا وسط چی ؟؟؟؟؟

برای کار درقسمت پایین کنارساعت مشخص است که چه کلیکی راانجام میدهد.برای تغییر این وضعیت کلید-کلیک را به سمت راست تغییر می دهد وکلیدx را به وسط تغییر میدهدءکلید/ رابه چپ تغییر می دهد.

کاری از خانم الهام نراقی

نوشته شده توسط amin&nima در چهارشنبه 6 مهر1384 و ساعت 7:10
[لينك ثابت] |
يك مشت ريال به خاطر (قسمت اول)
چهارشنبه 6 مهر1384

     خيلي پيشتر از آن كه بفهمم فرشاد كلاس آكاردئون مي‌رود، تصميم داشتم يك روز خودم را به جاي يك گدا يا يكي از اين آدم‌هايي كه توي خيابان فال مي‌فروشند، جا بزنم. دنيايشان برايم جالب بود و از آن جالب‌تر، نوع برخورد آدم‌ها با آنها. اين كه چطور به آنها نگاه مي‌كنند و چقدر از دنيايشان را با آنها تقسيم مي‌كنند...
يك شب فرشاد سر صحبت را باز كرد و از آكاردئون زدنش گفت كه دو، سه تا ملودي را ياد گرفته و دارد روز به روز پيشرفت مي‌كند. فكر كردم شايد تركيبمان بد نباشد. يك فال‌فروش بدبخت و يك آكاردئونيست ناشيِ فلك‌زده!

«مياي يه روز گريم كنيم، بريم سر چهار‌راه‌ها؟ من فال مي‌فروشم، تو آكاردئون بزن.» فكر كرد دارم شوخي مي‌كنم، اما وقتي اصرارم را ديد، فقط گفت: «ديوونه!» و اين را طوري گفت كه فهميدم قبول كرده.

فال‌ها را از بازار تهران خريدم. توي يكي از هزارتوهاي بازار. پله‌هاي زيادي مي‌خورد تا مي‌رسيد به حجره‌اي در طبقه دوم كه پيرمردي كاغذهاي كوچك شعر حافظ را مي‌گذاشت توي پاكت‌هاي كاغذي و درش را سريشم مي‌چسباند. با يك دسته صدتايي هم كارم راه مي‌افتاد. صدتايش شد 1200 تومان و طرف هم اهل چانه‌زدن نبود. با تعجب پرسيد: «واسه چي اين همه فال مي‌خواي؟» با خنده گفتم: «مهمون داريم!»

بچه‌ها شوخي مي‌كردند و مي‌گفتند، قيافه‌تان نيازي به گريم ندارد! اما واقعاً داشت. بايد بدبخت‌تر از ايني كه بوديم به نظر مي‌آمديم. به فريور زنگ زدم. او يك دوست قديمي بود. پسر استاد فرهنگ معيري، گريمور معروف كه حالا دارد پا جا پاي پدرش مي‌گذارد. طرحم را گفتم. خنده‌اي كرد و گفت: «باشه». اما اين باشه را طوري گفت كه فهميدم در ديوانگي ما دوتا شكي ندارد. در دفتر «آينه در آينه» كه آموزشگاه گريمشان است، روي صورتمان تست زد. فرهنگ معيري هم آمد و راهنمايي كرد؛ هم فريور را كه چه بكند و هم ما را كه چه بپوشيم و چه بكنيم.

دوشنبه ساعت 9 قرار گذاشتيم تا گريم نهايي روي صورتمان انجام شود و كارمان را همان جا شروع كنيم. لباس‌هاي كهنه و پاره‌مان را هم برديم تا تيپمان كامل شود. مجبور شدم دكمه‌هاي كتم را بكنم، اما شلوارم تنگ بود و به قول آقاي معيري، ژيگولي. او يكي از شلوارهاي خودش را برايم آورد. تركيب شلوار جين آبي و كت سبز مرا شبيه شخصيت‌هاي كميك استريپ‌هاي بزرگمهر كرده بود. فرشاد معقول‌تر به نظر مي‌رسيد. شلوار آقاي معيري گشاد بود و از پايم مي‌افتاد. او مجبور شد يك تكه كنف به بندينك‌هاي شلوار ببندد تا نيافتد. (آقاي معيري، بابت شلوارتان هم سپاسگزارم). صورت فرشاد كمي پيرتر شد، با كبودي‌هاي زيرچشم. يك عينك نيمه‌دودي هم زد. صورت من تا حدي كه اغراق‌ نبا‌شد، زرد شد و پوسته پوسته. چند تار مو كه از زير كلاه بيرون بيايد برايم كاشتند. آماده شديم و زديم بيرون ...

پايمان را كه توي خيابان گذاشتيم، هر دو زديم زير خنده. تا آن موقع تصوري از حضور اين‌چنيني در اجتماع نداشتيم. نگاهي به هم كرديم و سرمان را انداختيم پايين. فرشاد گفت بيا اول از اين طرف برويم كه خلوت‌تر است تا عادت كنيم. راسته خيابان ميرداماد را به سمت شرق گرفتيم و آمديم. فرشاد شروع كرد به زدن و من هم زدم زير آواز: «يه دل مي‌گه برو برو ... يه دل مي‌گه نرو نرو...» حالا سلطان ‌قلب‌ها حكايت خود ما شده بود. چند نفري رد شدند. فال‌ها را جلوي آنها گرفتم، اما هيچ‌كس رغبتي نشان نمي‌داد. حالا هر دو رفته بوديم توي حس و خنده فراموش شده بود. يك نفر فال خريد. دشت اول. صد تومان بيشتر نداد، اما تازه پنج دقيقه بود كه مي‌گذشت.

«نيت كن يك فال بخر شب عيدي ... نيت كن برآورده مي‌شه» اين جمله را به همه مي‌گفتم. بعضي‌ها با عصبانيت رد مي‌شدن و بعضي‌ها با لبخند پيشنهادم را رد مي‌كردند. حالا به اين نتيجه رسيده بوديم كه بايد يك‌جورهايي راه كسي كه عبور مي‌كند را سد كنيم و التماسش كنيم تا از ما فال بخرد. اوضاعمان كم‌كَمَك بهتر مي‌شد. مقابل «مركز كامپيوتر پايتخت» يك پسر تقريباً بيست‌وچهار، پنج ساله به ما اشاره كرد كه جلو برويم. فرشاد همچنان آكاردئون مي‌زد. پسر با صداي بلند سرش داد زد كه:
نزن.
- چرا؟
غدغنه!
- كي غدغن كرده؟
شهرداري.
- خب به توچه؟
من مأمور شهرداري‌ام.
دوست داشتم باهاش درگير شوم، اما فرشاد سريع گفت كه ما خبرنگاريم و مرتضي قديمي را نشان داد كه داشت دورتر، از ما عكس مي‌گرفت و مهرداد اسكويي و گروهش كه داشتند فيلمبرداري مي‌كردند. پسرك به سرعت دور شد و رفت...

طفلكي فرشاد خسته شده بود. آكاردئون سنگين بود و نواختنش هم انرژي مي‌خواست. كار من به لحاظ فيزيكي سبك‌تر بود،‌ اما از لحاظي ديگر سخت‌تر. بايد التماس مي‌كردم و دل ديگران را به دست مي‌آوردم. جالب بود! پسرها راحت‌تر فال مي‌خريدند. هميشه فكر مي‌كردم دخترها به اين چيزها عقيده بيشتري دارند، اما امروز مي‌ديدم كه اشتباه مي‌كردم........

این داستان ادامه دارد....

منصور ضابطيان mansour@40cheragh.com

نوشته شده توسط amin&nima در چهارشنبه 6 مهر1384 و ساعت 5:46
[لينك ثابت] |
دانلود آهنگ شبهای برره از مهران مدیری
چهارشنبه 6 مهر1384

ترانه تیتراژ سریال شبهای برره که با لهجه مشهدی خوانده شده ، از ترانه های مشهور سنتی بوده و سابقا نیر توسط هنرمندان دیگر اجرا شده بود . گروه کر با همراهی محمدرضا هدایتی و سیامک انصاری تشکیل شده و محمدرضا هدایتی در این ترانه با سه تار خود مدیری را همراهی کرده .
برای دانلود تیزر به صورت صوتی بر روی لینک زیر کلیک کنید :
دانلود آهنگ حجم 2.9kb

منبع وبلاگ ترفند

نوشته شده توسط amin&nima در چهارشنبه 6 مهر1384 و ساعت 1:11
[لينك ثابت] |
زن از نظر علم شیمی
شنبه 2 مهر1384
زن در طبيعت کمتر به صورت آزاد موجود است و بيشتر به صورت ترکيب با عناصر ، مانند انيدريد تکبر و سولفات خودبينی و ناز در منازل يافت می شود
تاريخچه کشف زن
کاشف اين عنصر ، پرفسور «آدم» است که در تاريخ نوکیا 6600 برای اولين بار با اين عنصر برخورد کرده و در راه اين کشف زحمات فراوانی متحمل شده و با تمام کوششهايی که به عمل آورده هنوز نتوانسته جنس و خواص اصلی اين عنصر را پيدا و درک کند (حتی گفته شده که دهن پرفسور آدم در این راه سرویس شده است )
طرز تهيه زن
برای تهيه  اين عنصر کافی است مقداری اکسيد اسکناس و نيترات پژو دویست و شش را در سولفات ويلا مخلوط کرده و دو کاخ طلای ۲۴ عيار به عنوان مهريه و کمی کلريد خواهش (همون التماس) به عنوان شيربها اضافه شود! پس از ترکيب اين مواد ، گاز عشوه و سولفور ناز متصاعد می شود و بعد از ميعان به صورت عشق ، زن در خانه رسوب می کند! بعضی از دانشمندان و متفکران معتقدند چنانچه مقداری از عصاره ء چرب زبانی به عنوان کاتاليزور استفاده شود ، نتيجه کار بهتر خواهد بود
خواص فيزيکی زن
بسيار شکننده است! از جنس نرم و حساس می باشد و به سرعت تحت تاثير محيط و احساسات قرار می گيرد! هر گاه مقداری اسيد خشونت و کربنات سوزآوری به اسم «هوو» به آن اضافه شود فورا ذوب شده و به صورت بيکربنات اشک جاری می شود
خواص شيميايی زن
بعضی از انواع اين عنصر ميل شديدی به ترکيب شدن با کلرات کرم آفتاب و سولفات روژ و استات ريمل دارند و پس از انجام واکنشات غلیظ ، به خيال خودشون قابل تحمل ميشن!!! برخی از انواع اين عنصر ناخالص بوده و همراه سيليکات است و در آن خورده شيشه يافت می شود و خاصيت شوهر آزاری پيدا می کند! برای خالص کردن آن کافی است عنصر ناخالص را در يک محيط سر بسته مانند اتاق بانيترات کتک و کربنات غضب ترکيب نموده و از اين عمل نيم مول گاز جيغ و نيم مول گاز فرياد که غلظت آن برابر ماده اوليه است متصاعد می شود و عنصر به حالت رسوب در کف اتاق ته نشين می شود! سپس اگر به آن مقداری اکسيد محبت اضافه شود به حالت ماده اوليه باز می گردد
توصيه  ايمنی 
هرگز با این عنصر(زن) یکی بدو نکنید که نتیجه خوبی نمیده
د

      منبع :

      وبلاگ ریخت و پاش

نوشته شده توسط amin&nima در شنبه 2 مهر1384 و ساعت 10:0
[لينك ثابت] |
تبلیغات
شنبه 2 مهر1384
 اگر همهجمعیت روی زمین ۱۰۰ ننر باشند با نسبت هایی که امروز وجود دارد خواهیم داشت:

۵۷نفر آسیایی-۲۱نفر اروپایی-۸نفر آفریقایی و۶نفر آمریکایی اند(آمریکای شمالی وجنوبی)

۵۲ زن و۴۸ مرد

۳۰ نفر سفید پوست اند و ۷۰ نفر رنگین پوست اند

۳۰ نفر مسیحی اند و۷۰ نفر مسیحی نیستند

۶ نفر ۵۹٪کل ثروت دنیا را دارند که از آمریکای شمالی هستند

۸۰ نفر درفقر زندگی می کنند

۵۰ نفراز سوء تغذیه خواهند مرد

۷۰ نفر می توانند بخوانند

فقط ۱ نفر تحصیلا عالی دارد

فقط ۱ نفر کامپیوتر دارد

 اگر شما:

   هرگز مرگ خویشاوندی را در جنگ ندیده اید

 اگر هرگز برده نبوده اید

 اگر هنوز شکنجه وآزلر نشده اید

 بدانید از ۵۰۰ میلیون خوشبخت ترید!

اگر خوراک تان را در یخچال نگه می دارید وپوشاکتان را در کمد

اگر سقفی بالای سرتان دارید وجایی برای خواب

از ۵۷٪ درصد کل جمعیت دنیا ثروتمند ترید

                                     پس قدر خود را بدانید

منبع:groups.yahoo.com/group/Oonternet

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط amin&nima در شنبه 2 مهر1384 و ساعت 9:52
[لينك ثابت] |
Your Weblog Banner