تبليغاتX
سفره خونه
اولين ومدرنترين سفره خانه اينترنتي در ايران

AminNima

سفره خونه
صفحه نخست The IT News Designing by MAXTheme پست الكترونيك Save Page Wallpaper خانگي سازي Date اضافه به علاقه منديها
درباره وبلاگ

منوي اصلي
صفحه نخست -
پست الكترونيك -
نوشته هاي پيشين -
آرشيو مطالب
شهریور 1388 -
خرداد 1388 -
دی 1387 -
شهریور 1387 -
خرداد 1387 -
اسفند 1386 -
بهمن 1386 -
آذر 1386 -
آبان 1386 -
مهر 1386 -
شهریور 1386 -
مرداد 1386 -
تیر 1386 -
خرداد 1386 -
اردیبهشت 1386 -
فروردین 1386 -
شهریور 1385 -
مرداد 1385 -
تیر 1385 -
اردیبهشت 1385 -
فروردین 1385 -
اسفند 1384 -
بهمن 1384 -
دی 1384 -
آذر 1384 -
مهر 1384 -
موضوعات
عاشقانه ها -
طـــــنز -
موزیک- ویدئو -
برنامه -
اخبار گوناگون -
امام زمان -
نظرسنجی
برای شرکت در نظرسنجی کافيست بازديدکنندگان کد مربوط به گزينه دلخواه را به شماره 30009324 اس‌ام‌اس کنند. هم اکنون امکان شرکت در نظرسنجی با خطوط تاليا و ايرانسل نمی باشد
موسیقی
عضویت





Powered by WebGozar

لينكدوني
.:: بیا با من ::. -
وبلاگ خواهران و برادران ایرانی سامی یوسف -
:.قند عسل:. -
دل شکسته -
تنهایی خیلی سخته -
تنـــــــــــدیــس روح -
...مسافــــــر... -
سکوت فریاد ناگفته هاست -
بچه با حالها -
مکانی برای گفتن ناگفته های قلبها -
-->فیلم و نرم افزار تازه و داغ<-- -
لوگوي دوستان

 گروه طراحي قالب هاي مكس

Your Logo

Your Logo

لوگوهاي ديگر
پيوندهاي روزانه
اشکان -
پيوندهاي ديگر
آمار وبلاگ
افراد آنلاين: -
مجموع بازديدها: -
لوگوي وبلاگ

Your Logo
مالكيت

 صاحب سرقفلي
Powered By
BLOGFA.COM









عید فطر مبارک
یکشنبه 29 شهریور1388
نوشته شده توسط amin&nima در یکشنبه 29 شهریور1388 و ساعت 0:0
[لينك ثابت] |
گردنبند
دوشنبه 16 شهریور1388

post

جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز  همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.

مادرش گفت : خب! این گردنبند قشنگیه، اما قیمتش زیاده،اما بهت میگم که چکار می شه کرد! من این گردنبند رو برات می خرم اما شرط داره : " وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها که می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و با انجام اون کارها می تونی پول گردن بندت رو  بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیه می ده و این می تونه کمکت کنه."

جینی قبول کرد. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش بهش پول هدیه می ده.بزودی جینی همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه.

وای که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش می انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که اون رو از گردنش باز می‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!

جینی پدر خیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخواب می رفت، پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می خوند. یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدرجینی گفت :

- جینی ! تو منو دوست داری؟

- اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.

- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!
- نه پدر، اون رو نه! اما می تونم رزی عروسک مورد علاقمو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می تونی تو مهمونی های چای دعوتش کنی، قبوله؟

- نه عزیزم، اشکالی نداره.

پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت : "شب بخیر کوچولوی من."

هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جینی پرسید:

- جینی! تو منو دوست داری؟
اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.

- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!

- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما  می تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟

- نه عزیزم، باشه ، اشکالی نداره!

و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت : "خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی."

چند روز بعد ، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه.

جینی گفت : " پدر ، بیا اینجا." ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتی مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.

پدر با یک دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از جیبش یه جعبه ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود. پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود.

او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردن بند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده!

خب! این مسأله  دقیقا ً همون کاریه که خدا در مورد ما انجام می ده. او  منتظر می مونه تا ما از چیزهای بی ارزش که تو زندگی بهشون چسبیدیم دست برداریم، تا اونوقت گنج واقعی اش  رو به ما هدیه بده.
نوشته شده توسط amin&nima در دوشنبه 16 شهریور1388 و ساعت 18:44
[لينك ثابت] |
جمعه 15 خرداد1388
توبه می‌کنم
از هر لذتی بدون ذکر تو
و از هر راحتی بدون انس تو
و از هر شادی بدون قرب تو
و از هر مشغولیتی در غیر مسیر طاعت تو


دل به غم سپرده ام در عبور سالها

                                       زخمی از زمانه ها خسته از خیالها

چون حکایتی مگو رفته ام ز یادها

                                        برگ بی درختمو هم مسیر بادها

نه صدایی نه سکوتی نه درنگی نه نگاهی

                                  نه تورا مانده امیدی نه مرا مانده پناهی

نیش ها و نوش ها چشیده ام

                                      بس روا و نا روا شنیده ام

هرچه داغ را به دل سپرده ام

                                    هرچه درد را به جان خریده ام

                          "در مسیر بادها"

هرچه داغ را به دل سپرده ام

                                    هرچه درد را به جان خریده ام

                         "در عبور سالها"

نه صدایی نه سکوتی نه درنگی نه نگاهی

                                  نه تورا مانده امیدی نه مرا مانده پناهی...

 

نوشته شده توسط amin&nima در جمعه 15 خرداد1388 و ساعت 13:26
[لينك ثابت] |
یکشنبه 15 دی1387


Merry Christmas
Celebrating The Life Of
Jesus Christ

christmas


كريسمس سالروز تولد پيامبر رحمت حضرت مسيح /ع/ و اغاز سال نو ميلادي و تولد زرتشت بزرگ پيامبر ايران بر همه پيروان راستين اديان الهي مبارك باد

happy christmas

جاداره که سال نو میلادی و به دوستان عزیزم vikas kumar/xio xing ming/ویوهان آوانسیان و  داوید رستمیان تبریک ویژه ای بگم

نوشته شده توسط amin&nima در یکشنبه 15 دی1387 و ساعت 18:29
[لينك ثابت] |
داستان کوتاه
پنجشنبه 28 شهریور1387
 nabina

داستان کوتاه: آن سوی پنجره  

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهریک ساعت روی تختش بنشيند.تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و هميشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد .آنها ساعتها با يکديگر صحبت مي کردند. از همسر، خانواده، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند.

هر روز بعد ازظهربیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقیش توصيف می کرد . بیمار دیگر در مدت  این یک ساعت،

با شنيدن حال و هوای دنیای بیرون، جانی تازه مي گرفت.

اين پنجره، رو به يک پارک بود که دریاچه زيبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفريحشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بيرون،زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همانطور که مرد کنار پنجره این جزئیات را تصویف میکرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.

روزها  و هفته ها سپری شد.

پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .

مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .

آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .

هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد

 ×××

مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟

پرستار پاسخ داد :  شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند!!.

 


 داستان ديگری :لبخند خدا

لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.


جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم
جان گفت نسیه نمی دهد

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت
ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من
خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت: اینجاست
" لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر."

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در ‏آورد، و چیزی رویش نوشت و ‏‏آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است

کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:" ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن "
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد
لوئیز خداحافظی کرد و رفت

khodaya

 

 

 

 

 

 

 


فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است .....

 

 

نوشته شده توسط amin&nima در پنجشنبه 28 شهریور1387 و ساعت 12:42
[لينك ثابت] |
عشق برای تمام عمر است
سه شنبه 28 خرداد1387
 

ax

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد.در راه با یک ماشین تصادف کرد وآسیب دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند.سپس به او گفتند:"باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"

پیرمرد غمگین شد٫ گفت عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

زنم در خانه سالمندان است.هر صبح انجا میروم وصبحانه را با او می خورم.

نمی خواهم دیر شود!پرستاری به او گفت :خودمان به او خبر میدهیم.

پیر مرد با اندوه گفت :خیلی متاسفم او الزایمر دارد.چیزی را متوجه نخواهد شد.!

حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت:

وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید٬ چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟

پیرمرد با صدایی گرفته٬به آرامی گفت:اما من که می دانم او چه کسی است...!

نوشته شده توسط amin&nima در سه شنبه 28 خرداد1387 و ساعت 19:30
[لينك ثابت] |
Your Weblog Banner